"من فکر می کنم
هرگز
نبوده قلب من این گونه گرم وسرخ
احساس
می کنم در بد ترین دقایق این شام مرگزای
چندین
هزار چشمه خورشید در دلم
می
جوشد از یقین
احساس
می کنم درهر کناروگوشه این شوره زار یاس
چندین
هزار جنگل شاداب ناگهان
می
روید از زمین
آه
ای یقین گمشده،ای ماهی گریز
در
برکه های اینه لغزیده تو به تو
من
آبگیر صافیم، اینک به سحر عشق
از
برکه های آینه راهی به من بجو
من
فکر می کنم
هرگز
نبوده دست من این سان بزرگ و شاد
احساس
میکنم در چشم من به آبشر چشم سرخ گون
خورشید
بی غروب سرودی کشد نفس
احساس
می کنم در هر رگم به هر تپش قلب من کنون
بیدار
باش قافله ای می زند جرس
آمد
شبی برهنه ام از در چو روح آب
در
سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی
او خزه بو چون خزه به هم
من
بانگ برکشیدم از آستان یاس
آه
ای یقین یافته،بازت نمی نهم"
این
جایم
بر
تلی از خاکستر
و
به فریب هر صدای دور
دستمال
سرخ دلم را تکان میدهم....."
زنده
یاد حسین پناهی
نمیدونم چی شد یاد حسین پناهی افتادم شاید واسه دلتنگیام باشه اما امروز که روز عید هست رو براش دعا میکنم و امیدوارم روحش شاد باشه.....