تبليغاتX
خدای تبعید شده

خدای تبعید شده

مهم این است که به شعر تعلق داشته باشی

 

از خودم می پرسم جزء کدوم دسته ام ؟؟؟

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده اند :

 آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است .

 آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم .

 آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد ....


شنبه 28 مهر1386 |

 

درخواست....

این شعر رو نوشتم تا نقدش کنید...البته اون هایی که توی انجمن منو دیدن میدونن که از انتقاد ناراحت نمیشم پس راحت بنویسید....یه دنیا ممنونم....

 امروز شعر از تو کمی ؟؟؟ه میخواست  

 یعنی که بی وزن و غزل او چاره میخواست

امروز دیدی کودکی خوابش نمی برد

 یعنی به جای مادرش گهواره میخواست

دیروز ها رفتی سراغ گل فروشی

یعنی که او هم از تو یک پروانه میخواست

رفتی میان جمع یاران بی نگاهی 

بر دختری که از تو یک سجاده میخواست

تنها نشستی بر سر خوان گناهان  

یعنی خدا هم از تو یک کفاره میخواست

اما چه کردی نازنین بی شور و بی ساز 

 نفست تو را دیوانه و آواره میخواست....

بند آخر رو عوض کردم  نمیدونم بهتره یا نه اما منتظر نظر شما می مونم....


جمعه 20 مهر1386 |

 

کمی دیر اما لازم...........

با سلام خدمت دوستان خوبم..اول از همه ممنون واسه ملاقاتتون با من....دوم خدمت دوست خوبمون آقا سعید بگم که من فعلا قالب مشخصی واسه شعر هام ندارم یعنی فکر میکنم به اونجایی نرسیدم که این کار رو بکنم هنوز کلی راه دارم اما من هم چند شعر نو و اگه بشه گفت سپید دارم اما این کارم تازه بود و نمیدونم چی شد که غزل گفتم چون شعرهای من خودجوشن....ان شاالله بعدآ براتون شعر نو هم میذارم...

خلاصه اگه اجازه بدین دوباره غزلی رو میذارم که دیروز گفتم.....البته دیره واسه این کار اما میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری می میره...

و فیلمی که سیصد برایش کم است

هزاران هزاران غم و ماتم است

برای من و تو, همه, ما, شما

برای کسی که وطن مادر است

نگاهی به ایران نیانداختند

که ایران همه کورش و نادر است

کجا این پلیدی سزاوار بود

که ایران من دشتی از لاله است

کجا خفته ای رستم پیل تن

که دنیا همه خصم آماده است

کجایی تو ای کورش خفته سیر

که اکنون زمان هشیواری است

عزیزان کمک از برای وطن

که ایران من در سراشیبی است....


پنجشنبه 19 مهر1386 |

 

تنها یک بیت کافیست.......

سلام امروز میخوام این یه بیت رو بنویسم........

چقدر پنجره آسان دروغ می گوید      در آن زمان که پرنده به شیشه می کوبد....

نمیدونم چقدر حرف دلم رو میفهمید اما همین که مینویسم آروم میشم.........


راستی یه نکته من نوشته های خودم رو با رنگ قرمز مینویسم بقیه رنگ ها نوشته های عالی دوستامه....

چهارشنبه 18 مهر1386 |

 

من کیستم؟

نوشته‌ خانم بلقيس سليماني در روزنامه‌ي اعتماد پنجشنبه‌ پنجم مهرماه كه خيلي به دلم نشست :

من کيستم من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند. من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط،بيست و پنج هزار تومان بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند. من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من « ... » هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ... » دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم( آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.) من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود. من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم. من « ننه » هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ « گه » محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و. . . » هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟. . . . . . . . .


یکشنبه 15 مهر1386 |

 

پوزش و عذر خواهي....

اگر مطالب پايين کمی از ادب به دور است خدمت همه دوستان پوزش می طلبم

اما به یاد داشته باشید که گاهی نیاز است كه به جاده خاکی زد.

همانطور که اگر نوشته های صمد بهرنگی و یا کشکول شیخ بهایی و یا عبید

زاکانی را مطالعه فرموده باشید نیز چنین بوده است.

شاد باشید.

 

یکشنبه 15 مهر1386 |

 

به روشي ديگر پند بگيريد...(پند اول)

بوقلموني، گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم...

گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني.

بوقلمون خورد و بر شاخي نشست.

تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد.

تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود.

نتيجه اخلاقي

با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني.

پنجشنبه 12 مهر1386 |

 

به روشي ديگر پند بگيريد...(پند دوم)

گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد.

گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت.

گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد.

گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد.

نتيجه اخلاقي

هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد.

هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد.

گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان. 

یکشنبه 8 مهر1386 |

 

به روشي ديگر پند بگيريد...(پند سوم)

خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد

که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟

کلاغ پاسخ داد: چرا که نه.

خرگوش بنشست بي حرکت.

روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد.

نتيجه اخلاقي

لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است.


پنجشنبه 5 مهر1386 |

 

به روشي ديگر پند بگيريد...(پند چهارم)

براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند.

مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است.

سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند.

که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد .

ريه بانگ بر آورد .

هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست.

و هر عضوي به نحوي مدعي.

تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد.

اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند.

اختلال در کار اعضاء پديدار گشت.

روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید.

نتيجه اخلاقي

چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست کند.


چهارشنبه 4 مهر1386 |

 
نازنين

ما همه از روح دمیده خداییم که امروز هر کدام در گوشه ای از تبعیدگاهمان در تبعیدیم و تنها زمانی میتوانیم به خدایمان نزدیک تر شویم که در کنار هم باشیم تا بخش بزرگ تری از خدایمان باشیم پس بیایید به این تبعید شده بپیوندید....

 

مطالب اخير

آموختم که....

شب زده.....

یاد یاران سفر کرده به خیر.....

برای کوچ پرستویی می نویسم ....

قمار شعر و تنهایی........

از خودم می پرسم جزء کدوم دسته ام ؟؟؟

درخواست....

کمی دیر اما لازم...........

تنها یک بیت کافیست.......

من کیستم؟

 
 

پیوند ها

شاعر توانا کیوان براهنگ

شاعر توانا احمد ارجمندی

شاعر توانا امین احراری

شاعر توانا امیر میرزایی

شاعر توانا محمد سیار

شاعر توانا علیرضا آبروشن

شاعر توانا اصغر معصومی

انجمن طنز شیراز

چتری برای دو نفر

شاعر توانا محمد مرادی

شاعر توانا محمد کاظم کاظمی

شعر و اندیشه اخوان ثالث

حسین پناهی...

سهراب سپهری

صادق هدایت

لبخند ،نيشخند ،زهر خند ،...؟؟؟

تراوشات کثیف ذهن

قلب سیاه (سپید مثل برف)

همچون کرگدن تنها...

علف هرزه....

قالب وبلاگ

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

 

Weblog Themes By Pars Theme